تبلیغات
ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد عرض میکنم امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد.
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
پرشین وبلاگ
لیست وبلاگ های فارسی
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار ICT
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
رفوزه
شما می توانید با وارد كردن ایمیل خود در این قسمت از به روز شدن این وبلاگ با خبر شوید .
صبحگاهی می رفتم پیوند دهم .........چشم خود را با نور......... قلب خود را با عشق پای خود را با راه .......... دست خود را با دوست.........زائری دیدم در صحن حرم با لبی پر خنده .........و دلی بی تشویش .......... دامنی پر گندم توری از نور به سیمایش بود.....به گمانم آمد نذری داردو.... نذز دارد که به مشتی گندم به کبوترها ابراز کند ........ که چه آسان است عشق .........و چه زیباست محبت کردن به کبوتر ها می خواهد اعلام کند ............آدمیزاد دلش ............می تواند گاهی اهل دنیای کبوتر باشد ............کاشکی همواره ............ما هم از جنس کبوتر بودیم می دویدیم ازخویش............می پریدیم از عشق ............می نشستیم از شوق آری ای کاش که ما هم از جنس کبوتر بودیم .........به گمانم زائر .........آشنا می آمد او دلش با گندم .........او دلش با زیتون ..........و شقایق و کبوتر ها نسبت دارد یادم آمد آری..........من و او هم با هم نسبت داریم ..........اهل یک گندمزار ساکن یک مهتاب ............عاشق یک خورشید.........زائر یک حرمیم نام زیبایی دارد ............در یادم نیست..........آه ای وای عجیب حافظه ای دارم من تا به خود جنبیدم ............لای مردم گم شد............او که مانند و نظیرش کم بود نام زیبایی داشت............یادم آمد نامش............او "بنی آدم " بود تا به خود جنبیدم ............تا صدایش کردم............لای مردم گم شد به کبوترها گندم داد انگار پرید............و هنوز از آن روز............همه جا من به دنبال کسی می گردم .........که دلش می خواهد .........با کبوترها پرواز کند.
شادو پیروز باشید............
قهــــــرمان 
ارسال شده توسط مهندس در تاریخ دوشنبه 26 شهریور 1386 - 03:09 ق.ظ |هرچه میخواهد دل تنگت بگوو (- -)
یک سال گذشت ...........
اونم باتمام خوبیهاوبدیها،خوشحالیها،دلتنگی ها و ...
اما من بازم اومدم .................
بازم مثل همون موقع ها اولین متن رو تقدیم میکنم به :
یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج)
می خواهم حرف بزنم با این آسمان گرفته، می خواهم گریه کنم و بگویم ،بگویم تا تو حرف هایم را بشنوی می خواهم فریاد بزنم تا صدایم از پس ابرها بگذرد و به گوشت برسد تا بدانی چه قدر دلم هوای تو را کرده است تا بدانی آسمان چشمانم مدت هاست ابری شده تا بدانی که چشم به راهت بوده ام چشم به راهت هستم....
صدایت زدم بارها صدایت زدم اما همچنان مرا در انتظار گذاشتی و حالا مطمئنم که از ته دل آرزوی آمدنت ، آرزوی دیدنت را دارم.....
می دانی؟ دلم ترک برداشته، دلِ شکسته ام غمخوار می خواهد...
چشم هایم را به آسمان دوخته ام و هنوز وقت دارم تا کبوترها را برای یافتن نشانی ات پر دهم و صدایت بزنم تا بیایی و برای دل شکسته ام مرهم بیاوری و عکس خورشید را پشت پلک هایم نقاشی کنی...
منتظرم و انتظار چقدر سخت است........
یک روز می آید ز ره نام آوری سبز
خورشید می روید از او در باوری سبز
یک روز پژواک صدایش می نوازد
گوش هزاران آشنا با حنجری سبز
هر روز نام ساده اش را می نویسم
وقتی که تنها می شوم در دفتری سبز
خورشید هم اینجا تمام شادیش را
می نوشد از دستان او با ساغری سبز
پر می گشایم در هوای چشم هایش
با سینه ایی پر آتش و بال و پری سبز
تا سینه ها را پر کند از عطر شادی
یک روز می آید ز ره با خاطری سبز
با یاد آن زیباترین گلواژه عشق
دارم زبانی آتشین اما سری سبز
شادو پیروز باشید
قهـــــرمان
ارسال شده توسط مهندس در تاریخ شنبه 10 شهریور 1386 - 10:09 ق.ظ |هرچه میخواهد دل تنگت بگوو (- -)
به تو می اندیشم
به تو ای مظهر ناز
به تو ای نازترین
به تو کز حال دلم بی خبری
به تو کز گریه من می خندی
به نگون بختی خود
به شب تار خودو وعده تو
به همان شب که به من می گفتی
عهد و پیمان میان من و تو
همچنان روح مسیح
رو به سوی ابدیت دارد
پس کجا رفت چه شد
چه شد آن قصه عشق
چه شد آن شور نگاه
راستی وای بر من
که پس از این همه رنج
باز هم ای گل زیبا
به تو می اندیشـم
سلام
خسته نباشید
از امروز تا 15 مرداد فعلا خدانگهدار
چون از 29خرداد تا 13 تیر امتحانات پایان ترمم هستش
و از 14 تیر تا 15 مرداد هم برا شاگردام کارورزی گذاشتن و منم باید برم درس بدم از طرف دیگه هم شاگردام کنکور دارن برا اونا هم کلاس کنکور گذاشتم و از طرف دیگه یه عده از این همکارام چون دیدن من دانشگاه قبول شدم 
اونا هم به تکاپو افتادن و میخوان دانشگاه قبول بشن برا همین به من گفتن براشون کلاس کنکور بزارم به همین خاطر کلی سرم شلوغه و فعلا گرفتارم.
برام دعا کنید
این درس ها خیلی مشکل هستند
التماس دعای فراوان
شادو پیروز باشید
قهــــــــــــــرمان
ارسال شده توسط مهندس در تاریخ شنبه 27 خرداد 1385 - 07:06 ق.ظ |هرچه میخواهد دل تنگت بگوو (- -)
سلام
معلم معلم شمع شدی شعله شدی سوختی..........
روز معلم بر تمامی معلمین عزیز و زحمتکش مبارک
گفت استاد مبر درس از یاد یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد باد آنکه مرا یاد آموخت آدمی زنده بود از دولت یاد
پس مرا منت از استاد بود کو به تعلیم من اِستاد أستاد
هر چه میدانست آموخت مرا غیر یک نکته که ناگفته نهاد
قدر استاد نکو دانست حیف استاد به من یاد نداد
درسته خیلی دیره و به خاطر مشغله فراوانی که دارم نشد همون روز های اول وبلاگمو آپ کنم
اما وظیفم بود که این روز عزیز رو تبریک بگم
یادش بخیر
چه دورانی داشتیم
بهار که می شد من همیشه از باغچه حیاطمون یه گل زیبا میچیدم میبردم برا معلممون
چقدر خوشحال میشد
الان احساسشو درک میکنم
الان میفهمم که چی میگفتند
دوران کاردانی که بودم یه استاد داشتیم خیلی دوستم داشت یه بار برگشت بهم گفت خانوم...... اگه شما نبودید من هیچوقت تو اینجا نمیموندم چون دانشجوهای خیلی بی ادبی داره گفتم استاد این چه حرفیه گفت بعدا میفهمی چی گفتم.... گفتم چرا استاد..... گفت اگه بعدا تدریس کردی اونموقع میفهمی که دانشجو با دانشجو چقدر فرق داره جو کلاس و خیلی چیزای دیگه
واقعا الان درک میکنم و الان میفهمم که چی گفته
وقتی یه معلم یه شاگرد خوب و با ادب داره دیگه بقیه چیزا براش مهم نیست
ولی واقعا چقدر خوبه که یه معلم شاگردای بامحبت و قدر شناسی داشته باشه
روز سه شنبه که روز معلم بود اصلا فکرشو نمیکردم که شاگردام به فکر روز معلم باشند چه برسه بخوان جشن بگیرند
وقتی روز سه شنبه رفتم مدرسه یکی از شاگردام اومد گفت خانوم ببخشید کلاسمون خیلی نامرتبه اگه ممکنه شما یه چند دقیقه دفتر باشید تا ما کلاس رو مرتب کنیم چون مطمئنا اگه شما وارد کلاس بشید به همه یکی یه منفی میدید (چون من از کلاس نامرتب خیلی بدم میاد) منم گفتم باشه اشکال نداره بعد اومد صدام کرد گفت خانوم میتونید تشریف بیارید
وقتی وارد کلاسم شدم اصلا باور نمیشد
بچه ها مرتب نشسته بودند
جعبه شیرینی گل و کادوهاشون هم رو میزم بود
بعد همه خیلی مودب بلند شدند و روز معلم رو تبریک گفتند و کلی دست زدند و شعر خوندند خیلی برام جالب بود شاگردایی که بارها و بارها شده بود از کلاس پرتشون کرده بودم بیرون بهشون عصبانی میشدم (اما همش به خاطر خودشون بود از روی محبت بود به خاطر اینکه سرو صدا کرده بودند یا درس نخونده بودن) این کارارو کرده باشند خیلی برام جالب بود
بعد کلی عکس انداختند و سراینکه کی کنار من باشه دعواشون میشد فکرشو بکنید دخترای دبیرستانی که چقدر بزرگ و هیکلی شدند باور کنید منو بعضی وقتا با اونا اشتباه میگیرند همه دراز دراز آخر سر هم همچین افتاده بودند بغلم و بوسم میکردند که به زور از دستشون رها شدم
خیلی بامزه بود
مدیرمون میگفت انگار خیلی دوستت دارن
چون تا حالا برا کسی اینطوری نکردن
اینم از خاطره روز معلم البته مدارس دیگه هم همینطور بودند اما اینا خیلی بهتر بودند
به قول معروف
معلّمی هنر است، هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعی و تلاش اندوخته است.
معلّمی عشقی است الهی و آسمانی است که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا کرد تا با همّت بلند خویش روشنائی شب های تارِ جهالت و نادانی باشد.
معلمّی، مهری است که از روز ازل با گل آدمی سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانایی، رهنمون شوند.
براستی که معلّمی شغل نیست، عشق است.
شاد باشید و دریایی
و قدر معلمهای مهربونتون رو بدونید مخصوصا پدر و مادرهای عزیز و مهربون که اولین معلمین و مربیان ما بودند.
موفق باشید
قهـــــــــــــــرمان

ارسال شده توسط مهندس در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1385 - 12:05 ب.ظ |هرچه میخواهد دل تنگت بگوو (- -)
به امامت رسیدن حضرت مهدی(عج ا...) بر همگی شما عزیزان مبارک
انشاالله که هر چه زودتر ظهور کنند و جهان را با وجود خودشون پر از عدل و داد کند انشاالله
دوستان سلام
حال شما خوبه
امیدوارم که تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه
از اینکه به فکر من بودید و به خاطر زلزله ایی که اینجا اومد نگران من شدید و برام آف گذاشته بودید ممنونم
الان دقیقا اون چیزی رو که اتفاق افتاده بود رو براتون میگم
خیلی وحشتناک بود
روز پنجشنبه 10/1/85ساعت 7 اولین زمین لرزه اومد و ساعت 11 شب هم یه زمین لرزه ای به قدرت حدودا 4 ریشتر اومد
بعد بابام و داداشم گفتن که وسایلی که مورد نیازه رو یه جا جمع کنید موبایل ها رو هم شارژکنید چراغ قوه و وسایلتون رو هم بزارید بالای سرتون ما هم همین کار رو کردیم ولی بعضی از مردم زیاد جدی نگرفته بودن اما به روستاهای اطراف بروجرد اعلام کرده بودن که شب رو بیرون از خانه بخوابند دقیقا راس ساعت 4:45 دقیقه صبح روز جمعه11/1/85 زمین لرزه اصلی که حدودا 6.6 دهم به مدت 58 ثانیه بود اومد
خیلی وحشتناک بود
من دقیقا مرگ رو جلو چشام دیدم
فکرشو بکنید حدودا یک دقیقه زمین به قدرت 6 ریشتر بلرزه
اصلا آدم احساس میکرد خونه الان رو سرش خراب میشه
صدا لوستر ها صدای شکستن وسایل داخل دکوری صدای زمین
خیلی وحشتناک بود تازه برق ها هم رفته بود
صدای شکستن شیشه های همسایمون صدای جیغ دخترش که داد میکشید زمین لرزه خواهش میکنم دیگه نیا
وای نمیدونید
خیلی وحشتناک بود
الان که یاد اون موقع می افتم تمام بدنم میلرزه
بعدش سریع اومدیم تو حیات
بازم یکی دوبار به همون شدت البته حدودا 6 ریشتر اومد
دیگه همه ریختن بیرون
کلی خونه خراب شد
کلی شیشه شکست
روستاها از 30تا 100درصد تخریب شدن
حدودا 70نفر کشته شدن و حدودا 1240نفر زخمی شدن
البته چون مردم آگاهی داشتند و هوشیار بودن تلفات کمتر بود وگرنه به اندازه بم ممکن بود ما کشته یا زخمی داشته باشیم
حدودا 98 درصد از خونه ها و مغازه های داخل شهر آسیب دیدن
خونه ما رو که میگفتن ضد زلزله ساختن (حتی به قول خودشون بمب هم تکونش نمیده)دیوارامون ترک برداشتن
اتاق کامپیوترم تمام کتاباش ریخته بود
عروسکی که رو کامپیوترم بود افتاده بود زمین
اتاقم خیلی ترسناک شده بود
مخصوصا طبقه بالامون که ترکهای رو دیوارمون خیلی وحشتناکه
کلی از دکوری های داداشم که طبقه بالا هستن شکسته شد اتاق اونا خیلی وحشتناک بود من هنوزم میترسم برم طبقه بالا
از اون به بعد حدودا تا الان 130 تا زمین لرزه اومده
فکرشو بکنید اگه به ما میگفتند در یک هفته قراره 130تا زمین لرزه بیاد اونم با اون قدرت بالا آدم چه حسی میشد
خیلی سخت بود
بعدش ما چادر زدیم تو حیاتمون خدا رو شکر به نسبت حیاتمون بزرگه و فعلا زیر چادریم تا اوضاع یه مقدار آروم بشه
روز یکشنبه13/1/85 که رفتیم بیرون یه دوری بزنیم ،شهر مثل شهر جنگ زده ها بود
خلوت خالی
هر کس برا خودش یه گوشه ایی چادر زده بود و خانوادشو دورش جمع کرده بود
بعدش بارون و تند باد شروع شد
چه بارون و چه بادهای وحشتناکی
رعد و برق می اومد که نزدیک بود شیشه ها بشکنه یعنی اگه پنجره هامون باز نبودن مطمئنا چند تا از شیشه ها شکسته می شد
نزدیک بود سیل بیاد
و ما دیگه مجبور شدیم بیام خونه
اما از وحشت زلزله خوابم نمیبرد
بازم یه چند تا زلزله اومد که خوشبختانه اون موقع من خواب بودم و نفهمیدم
خیلی سخت بود
این مدت خیلی به ما سخت گذشت
اتفاقا گفتن که این پس لرزه ها تا یکی دو ماه دیگه و شاید هم سه ماه دیگه ادامه داره
خدا به خیر بگذرونه
اما برای من خیلی آموزنده بود
دیگه از حالا به بعد قدر اطرافیانمو بهتر میدونم
قدر اون آرامشی که قبل از زلزله داشتیم
قدر سلامتی که خدا بهمون داده
جای خوب و نرم و گرم
قدر کارمو که میرفتم سر کار درس میدادم با شاگردام میخندیدم دعواشون میکردم
قدر کلاسای دانشگاهمو
و خیلی چیزای دیگه
واقعا سلامتی، آرامش ،در کنار خانواده بودن، سالم بودن اطرافیان و.... به خدا از همه چیز بهتره از پول، از ثروت ،و از خیلی چیزای مادی دیگه
انشاالله که دیگه هیچ وقت زمین لرزه نیاد
انشاالله که همه سالم و سرحال در کنار خانواده هاشون باشند
و انشاالله بازم خدا اون آرامشی که قبلا داشتیم رو بازم بهمون بده
چون هر صدایی که میاد تمام بدنم میلرزه چون فکر میکنم بازم زلزله داره میاد
البته بابام و بقیه خیلی باهام حرف زدن که نترسم اما نمیدونم چرا یه وحشت خاصی رفته در وجودم
بازم از خدا ممنونم و تشکر میکنم که به ما خیلی خیلی لطف داره و مواظبمون بوده و هست
خدایا ازت ممنونم که بابام مامانم مادر بزرگم دکتر خانومش و علیرضا و بقیه فامیل و دوستامون سالم و سرحال هستند
خدایا همیشه سایه خانوادمو بالای سرم حفظ کن
خدایا خیلی خیلی ممنونم
مواظب خودتون باشید
برا ما هم دعا کنید
شاد و پیروز باشید
قهـــــــــــــرمان


ارسال شده توسط مهندس در تاریخ جمعه 18 فروردین 1385 - 07:04 ق.ظ |هرچه میخواهد دل تنگت بگوو (- -)

سلامم به گرمای قلب تو دوست
دلم لحظه ای با دلت روبروست
بگو عاشقی تا سلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم
سال نو مبـــــارک
Have a Year White as Milk
Soft as Silk
Sweet as Honey and Full of Money
سالی به سپیدی شیر،به لطافت ابریشم ، به شیرینی عسل ، و پر از پول (این خیلی مهمه) داشته باشید.
بهار
روزهای آشنایی پا گرفتن عشق
نگاهی
سلامی
لبخندی.........
امیدوارم که سالی سرشار از موفقیت سلامتی و پیروزی در پیش رو داشته باشید.
بلاخره امسال هم با تمام خوبی ها و بدی هاش تموم شد و کلی تجربه کسب کردیم......
خوشحال می شدیم........ناراحت می شدیم
می خندیدیم.........گریه می کردیم
آرامش داشتیم.......اضطراب داشتیم
و.....
با افراد زیادی آشنا شدیم ....اما افرادی رو هم از دست دادیم
برادر زاده دوست عزیزمون آقا آرش
مادر دوست عزیزمون آقا صادق
و چند نفر دیگه
انشاالله خدا روح همگی این عزیزان رو شاد کند.
سال 84 برای من خدا رو شکر سال خوبی بود
سالی بود سرشار از موفقیت و پیروزی
سالی بود که خانوادم شدن خانواده نمونه
سالی بود که برادرم رفت مکه
سالی بود که با کلی دوست آشنا شدم دوست های خوب و صمیمی و عزیزی مثل شما
سالی بود که بلاخره سد این کنکور کارشناسی ناپیوسته شکسته شد
و منم بلاخره قبول شدم دانشگاه و شدم خانوم مهندس
و سالی بود که......
انشاالله که سال 85 سالی سرشار از موفقیت و شادکامی برای همگی مان باشد.
و سایه پدر و مادرهای عزیزمون بالای سرمون باشه
و همیشه سالم و سرحال باشند
خداوندا!
در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای،لیکن
در آغاز طلوع روشن سالی،که می آید
کمک کن تا رها سازم زخود
من کوله بار یک هزارو سیصد افسوس
هزارو سیصد اندوه
خدایا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم کن
بفهمان زندگی زیباست
رفیقا ،مهربانا ،عاشقم فرما
تو ای نزدیک تر از من به من
اینک مرا دریاب، پناهم ده
تو ای آموزگار پاک خوبی ها
تو راه مهرورزی را نشانم ده